دسته
دوستـــــــان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 15738
تعداد نوشته ها : 35
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

دیرگاهی است در این تنهایی

 رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

 لیک پاهایم در قیر شب است.  

 

 رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

 

   نفس آدم ها سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشة پژمرده

 هوا هر نشاطی مرده است.  

 

 دست جادویی شب

 در به روی من و غم می بندد.

 می کنم هر چه تلاش،

 او به من می خندد. 

 

  نقش هایی که کشیدم در روز،

 شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود. 

 

  دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

 جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها، پاها در قیر شب است.


دسته ها : اشعارسهراب
دوشنبه دهم 12 1388
X